ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

خاطرات زایمان((لحظه ی وصال))

1392/6/7 1:58
424 بازدید
اشتراک گذاری

خاطرات زایمانم و زمینی شدن یه فرشته کوچولو

20/04/1392 من و همسرم به سمت مشهد حرکت کردیم با تجهیزات کامل،تشک بالشت برای خودم و از همه مهم تر ساک و کریر و لوازم امیررضا.

هر یه ساعت نگه میداشتیم و من یه قدم میزدم،آخه پاهام ورم بسیار زیادی داشت.تو جاده کم و بیش استرس داشتم که نکنه پسرم تو جاده به دنیا بیاد!!

وبلاخره به مشهد رسیدیم.همسرم فرداش یعنی 21تیر برگشت تا کارای خونه رو انجام بده(اسباب کشی).

خیلی خیلی منتظر بودم،منتظر ورود شاهزاده کوچولوم..

22تیرماه وقت گرفتم دکتر تا خدای نکرده مشکلی پیش نیاد .

و26تیر ماه رسید و شبی که تا صبح شدنش من چشم روی هم نذاشتم.....

من و همسرم فقط و فقط به فردا فکر میکردیم،اصلا یه حسی بود،نمیشه بیان کرد،مثه یه خواب شیرین که دوس نداری هیچ وقت بیدار شی،با خودم میگفتم نکنه اینا همه یه خواب باشه،نکنه من باردار نباشم!نکنه امیررضایی در کار نباشه!!

خلاصه 26تیرماه طولانی ترین شبِ سال صبح شد و من از 5صبح در حال آماده شدن بودم،آره آرایش کردم و خوشگل مشگل کردم خودمو و 6:15دقیقه بود که منو مامانم و همسرم حرکت کردیم به سمت بیمارستان.تو ماشین تا بیمارستان یه ریز حرف میزدم که :محمود برگشتنا از بیمارستان امیررضا تو بغل خودمه هااااا.و هزار حرف دیگه.

بیمارستان که رسیدیم باهمسرم رفتیم طبقه ی بالا، فشارمو گرفتن 12بود و ضربان قلب جنین گرفتن و همسری اومد دم در اتاق و خداحافظی و بوس .

خیلی ناراحت بودم که با مامانم خداحافظی نکردم و اجازه ندادن مامانم بیاد تا باهاش خداحافظی کنم.اصلا استرس نداشتم هیچی،فقط و فقط وصل کردن سوند خیلی اذیتم کرد در حدی که کل بیمارستانو گذاشته بودم رو سرم،حالا شما فک کنید منی که اینقد ناز نازی و ترسوام می تونستم طبیعی زایمان کنم؟؟

حتی از زایمان بدون درد هم میترسیدم.

خلاصه ریکاوری حدودا 2ساعت طول کشید و تقریبا ساعتای 9 بود که منو آماده کردن برای بردن به اتاق عمل،یه لباس مخصوص تنم کردن و یه اتاق سرد،اونجا بود که یه حس اومد تو وجودم ،یه حس خاص همراه با نگرونی!

از اینکه پسرم سالم باشه و ....مابین این نگرونی یه حس عشق داشت تو وجودم موج میزد و به صورت مروارید از چشام خارج میشد،عشق به امیررضا.

بعد از این همه انتظار لحظه وصال شده بود.

اونجا فیلم بردار اومد و از من چند تا سوال پرسید ،در مورد احساساتم.باور میکنید اصلا یادم نیس چیا ازم پرسید و من چیا جواب دادم!

ماسکو گذاشتن رو دهنم و یه آمپول به دستم زدن.داشتم آروم آروم بیهوش میشدم،چشام سنگین شده بود ومن بزور باز نگهش داشته بودم و ترسیدم که نکنه  بیهوش بشم ولی دردو احساس کنم و سریع تا قبل از این که بیهوش بشم به پزشکم گفتم نکنه بیهوش بشم ولی دردو احساس کنم؟!

و آقایی که متخصص بیهوشی بود گفت نه شما داری بیهوش میشی و دیگه هیچی نفهمیدم.

ساعت 10:30بهوش اومدم.

اولین صدایی که شنیدم صدای فریاد خودم بود که از درد میکشیدم...وای که چه دردی بود خدا.رحممو ماساژ میدادن.

چشام به سختی میدید،گریه میکردم و میگفتم میخوام پسرمو ببینم و آی درد دارم.کمک و ازین حرفها.

این این حرفهایی بودکه دائم تکرار میکردم.و پرستارا تا دیدن من بهوش اومدم گفتن وای بلاخره بهوش اومد ...ویکیشون اومد سمت من و گفت کشتی مارو از بس گفتی پسرم،پسرم،نکنه پسرم با بچه ی کس دیگه ای عوض بشه.پسرم کجاس!!نکنه پسرمو گم کنن!

. وماما و پرستارا گفتن نگرون نباش بچه ی تو تک پسر بخشِ.همه دخمل دارن......!!!

نمیدونید چقد خیالم راحت شد.و از بس گریه کردم  که میخوام ببینمش عشقمو آوردن و چهره ی ماه و معصومش رو دیدم.ولی خیلی تار میدیدم پرستار سینمو داد دهن امیررضا و سریع گرفت و شروع کرد به مکیدن!نمیدونم چیزی هم از سینم میومد؟

خیلی خیلی درد داشتم مخصوصا وقتی شکممو فشار میدادن،وای مرگو جلوی چشام میدیدم.دائم میگفتم مسکن بزنید من درد دارم و گفتن مسکن مرفین داره مخدره میخوای بزنیم؟اگه بزنیم میره تو شیرت پسرت بیحال میشه.منم سریع گفتم نه نمیخوام...تحمل میکنم.ویکی از پرستارا گفت وای چقد پسرتو دوس داری.

خلاصه،ببخشید خیلی طولانی شد،ببخشید دلم نمیاد خلاصه کنم،دوس داارم همشو بنویسم.

تو اتاق ریکاوری از بس گریه کردم که  میخوام شوهرم و مامانمو ببینم ،یکی از پرستارا زنگ زد به اتاق انتظار و بعد گوشی رو دادن به من. و با همسرم صحبت کردم و بعد مامانم گوشی رو گرفت و بعد هم خواهرم...اصلا نمیتونستم حرف بزنم.

منو اوردن تو بخش. خاله و دختر خاله هام اومده بودن ملاقات ،زودتر از خودم تو اتاق اومده بودن.منو که آوردن فیلم بردار ازم فیلم گرفت و بعد هم قرار بود امیررضا رو بیارن،خلاصه الان که دارم تایپ میکنم چشام پر اشک شده...وقتی امیررضا رو دادن بغلم ،با اینکه تو اتاق ریکاوری هم دیده بودمش ولی زدم زیر گریه .یه فرشته کوچولو تو بغلم بود،مال خودِخودم.یاد 9ماه انتظار.یاد لگدهایی که میزد،یاد لمس دس کوچولو و پا کوچولوهاش... وحالا دستهای کوچیک نازش توی دستم بود.

وای خدا شکرت هزار بار.

فرداش منو مرخص کردن ساعت12:15.همسرم رفت تا وسایلو بذاره تو ماشین.منو خواهرم آماده کرد(دستش درد نکنه تا صبح بیدار بود و مراقب امیررضا و من بود.اونم تو ماه رمضون.).

تو راه تا خونه با اینکه همسرم خیلی آروم میروند ولی خیابونا که پر چاله چوله ست وخیلی درد کشیدم.درحدی که داد میزدم.اصلا یه وضعی بود و با کوچک ترین تکون دادم در میومد.یاد قبل زایمان افتادم ک به شوشو میگفتم وقتی زایمان کردم امیررضا تا خونه باید بغل من باشه!هههه

از کادر محترم بیمارستان بنت الهدی هم تشکر میکنم واقعا عالی بودن رفتارشون خیلی خوب بود.و کلی به امیررضا جایزه دادن،ساک.لباس.بالش تزئینی.عروسک.قنداق فرنگی و.......عکساشو بعدا براتون میذارم.

 

دوستان وبلاگی خصوصا معصومه جون از من خواستن تا خاطرات زایمانمو بنویسم .من اگه دوباره هم حامله بشم با تموم سختی هایی که کشیدم و دردهای که تحمل کردم بازم سزارینو انتخاب می کنم به هر حال زایمان سخته بیخود نیس که میگن بهشت زیر پای مادران است.ولی وقتی کوچولوتو ببینی تموم دردها فراموشت میشه.


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (10)

سولماز
7 شهریور 92 13:16
الهی بمیرم برات که اینقد درد کشیدی اشکال نداره همه اینها با وجود فرشته ای که تو بغلت خوب میشه امیررضا رو ببوس
سولماز
7 شهریور 92 13:18
راستی یادم رفت قالب جدید مبارکه خیلی خوشگله


مرسی نظر لطفته.داداشم برای امیررضا درست کرده
maryam
7 شهریور 92 15:25
mobarake eshgham



مرسی .خوش اومدی خانومی.
بووووووووووس
بازم بیا اینورا
معصومه
7 شهریور 92 18:37
ممنون عزیزم که خاطره زایمانت و گذاشتی..
واقعا موندم که چجوری زایمان کنم..هر دوتاش خوو سخته...


بعله که سخته ولی ارزش داره.شیرینیش بینهایت بیشتره
بهار
7 شهریور 92 20:27
مهین. مامان مهیار
8 شهریور 92 1:33
آره عزیزم زایمان همینه دیگه سخت وسخت و سخت.
قالبت خیلی ناز


بله همینطوره.قالب کار داداشمه
مامانی بردیا
8 شهریور 92 12:58
الهی فدای شکل ماهت بشم خاله جونم...عزیزم منم از گنبدم ..قابل دونستی بگو از نزدیک روی ماه گل پسریو ببینیم با بردیا خان...بووووووووووووس واسه امیر رضا ی خوشتیپ.ماشالله.
خــالـه هـانی
8 شهریور 92 15:25
salam mamani apam bodo boya
خاله اتنا
8 شهریور 92 20:58
سلام خواهرجونم ماشالله هزار ماشالله مثل ماه میمونه دوستتتت دارم امیر رضا جوووونم دلم واست خییلی خیلی تنگیده دوست دارم بغلت کنم بوت کنم عشقمی جونمی عزیزو یکی یه دونه خاله اتنا تی

خاله جونی بی معرفتی کردی و نیومدی پیشم...منم سخت دلتنگ تو و فرزاد جونی ام...امان ازین فاصله ها.
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
madarkhanomi
28 آبان 92 12:00
وای خدای من چقدر با احساس منم ده روز دیگه انشاله نی نیم به دنیا میاد خیلی دوست دارم این لحظه وصال رو تجربه کنم خوشحال میشم بهم سر بزنی